فخر الدين الرازي - السهروردي - الأبهري - ذوالفضائل الاخسيكتي وآخرين ( مترجم : سبزوارى )
40
چهارده رساله ( فارسى )
فصل پنجم در اسرار معاد بدان كه عقلا را خلاف است در كيفيّت معاد و حشر و نشر و اين مسأله فرع است بر آنكه بدانى كه روح انسانى چه چيز است و اينجا مسائلى است . مسأله نخستين هيچ شك نيست كه من ميگويم كه آن كار كردم و فلان چيز بديدم و فلان سخن شنيدم و اين همه فعلها را و اثرها را به خود حوالت مىكند آن چيز كه لفظ من بر وى دلالت مىكند آن چه چيز است و عقلا را در آن خلاف است جماعتى ميگويند كه عبارت است از اين به نيت و هيكل كه او را به چشم سر مىبينيم و اما محقّقان بدين قول راضى نشدند از وجوهى . اول آنست كه من همان شخصم كه پيش از اين به بيست سال موجود بودم و يقين حاصل است كه از آن اجزاء كه پيش از اين موجود بود امروز نمانده است زيرا كه مردم گاه لاغر مىشود و گاه فربه و اجزاء او بعضى بشوخ و بعضى باسهال و بعضى بتحليلهاى بدنى متبدّل مىشود پس اگر هستى من عين آن اجزاء بودى بايستى كه همچنانكه اجزاء متبدّل مىشود من نيز همان شخص پيش نبودمى چون اين اجزاء برقرار نيست و من همان كسم كه پيش از اين بودم بس من چيز ديگر باشم غير آن چيزها . دليل دوم من خودى خود را ميدانم و هرگز مرا خودى خود فراموش نشود و اما اعضاى ظاهر خود را بود كه فراموش كنم و اما عضوهاى باطن خود را نشناسيم الّا بتشريح پس چون من خودى خود را ميدانم در وقتى كه مرا از اعضاء ظاهر و باطن هيچ در خاطر نيست دانستم كه حقيقت من چيزى ديگر است ما وراءين عضوهاى ظاهر و باطن . دليل سوم آنست كه آنچه ما مىبينيم ظاهر آن جسمهاست زيرا كه اندرون اجسام را به چشم سر نتوانيم ديد و ظاهر آن جسمها يا سطح است يا لون و معلوم است كه حقيقت آدمى مجرد سطح و لون نيست پس دانستيم كه آنچه حقيقت آدمى است به چشم سر مرائى نيست . قول دوم آنست كه حقيقت آدمى چيزى است در اندرون اين هيكل و در اين